
یه روز بهاری بود به فکر این بودم که جایی در این دهکده جهانی برای خود داشته باشم جایی که بتونم دوستان جدیدی پیدا کنم دوستانی که هم رشته و هم فکر من باشند. جایی که بتونم با ارائه طرح هام و پیشنهاد دیگران به موفقیت برسم. جایی که بتونم خودم رو پیدا کنم.
موفقیت واژه ای که مفهوم اش برای هر کس متفاوت است. برای من آن زمان مفهومش رشد کردن و شناحته شدن در هنر و خاصه گرافیک بود.
دوستان زیادی پیدا کردم، با سایت ها و وبلاگ های زیادی آشنا شدم، خیلی اوقات چیزهای زیادی یاد گرفتم، گاهی اوقات بعضی ها خواسته و ناخواسته چیزهای زیادی به من یاد دادند ( که از این بابت ازشون متشکرم).
ولی رفته رفته اعتقاداتم رو و انگار ...... خودم رو گم کردم. خودم رو فراموش کردم.
دوستانم هم رشته ام بودند ولی هم فکردم نبودند و من این هم فکر نبودن را نفهمیدم. حتی موقعی که در کامنت ها شوخی می کردم نفهمیدم که شوخی اینترنتی هیچ فرقی با شوخی face to face نداره و .... چند نفهمیدن دیگه که خودم نفهمیدم چرا نفهمیدم.
.
.
این مرحله دوم خانه تکانی منه.
مرحله اول را از برخی ارتباطهای مجازی و واقعی و همچنین برخی رفتارهای ظاهری و درونی ام آغاز کزدم.
مرحله دوم رو (که فکر می کنم ضربه های زیادی ازش خوردم) از وابستگی ام به اینترنت و وبلاگم شروع می کنم.
شروعی که پایان است پایان این وبلاگ.
اگه خدا بخواد و زنده باشم حتما یه روزی که بهارم شکوفا شده باشه با وبلاگی جدید بر می گردم و تا آن روز سعی می کنم طوری خودم را پیدا کنم که دیگر هیچ دنیایی نتواند آن را گم کند.
.
.
و اکنون در یک روز زمستانی و در آستانه بهار (فصل شکوفایی و تحول) تمامش می کنم.
/ پایان /

